دوباره بازی، اجرایی بازی در بازی، با یک بازیگر و چند اجراگر در چند پرده است که به شیوهی تکگویه درباره حسرتها و آرزوهای جوانیست که برای رسیدن به آنها دست به ریسک بزرگی میزند. در دنیای او زندگی تنها ۲۴ ساعت اولش تازگی دارد و باقی روزها و سالها مانند یک بازیست که تکرار همان روز اول است. به موازات آن اجراگری با تکنیک دوربین، بازی مافیا را با تماشاگران پیش می برد. اسماعیل گرجی بازیگر اثر، با فیزیک و هنر اجرایش و با متنی غیرخطی و شکست زمانی، روایتگر داستان جوانی به نام کیوان است که خطرناکترین بازی زندگیاش را تا ته میرود. طراحی صحنه از تختهای که به شکل الاکلنگ طراحی شده و بالابری که اجراگری با دوربین بر آن قرار دارد، فضای گیم و بازی را تداعی کرده و تکمیلکننده مضمون نمایش است.
( این متن خلاصهای از نمایش است که در صفحه تیوال درج شده است)
“نوشتهای درباره نمایش دوباره بازی، به کارگردانی پیمان قدیمی و بازی اسماعیل گرجی“
هالین

ثبت لحظه توسط آقای رضا جاویدی
برخی از نظرات و یادداشتهایی از اعضای هالین درباره نمایش دوباره بازی
مهدی خادمی؛
نقطه قوت نمایش دوباره بازی قطعا متن قوی و پر از جزئیاتش میباشد که احتمالا حاصل کار تیمی در استخراج آن از داستان اصلی اثر(الین) است. برای خود من کشف و درک چند نکته بعد از رسوب کامل در چند ساعت بعد از تماشای اثر و در پی یافتن پاسخ به تعدادی سوال و ابهام ایجاد شده دیدن نمایش را چند برابر دلنشینتر کرد.
در این نوشته قصد ندارم کل داستان را اسپویل کنم ولی حتی برای تماشاگری که هنوز به تماشای نمایش نرفته نیز نکاتی را ذکر میکنم که دقت به آنها در درک و فهم و بیشتر از آن لذت تماشای نمایش را دوچندان میکند.
استعاره در متن و اجرای این نمایش به قدری وجود دارد که بیان چند تا از آنها راهگشای کشف تعداد بیشتری از آنهاست. یکی از این استعارهها استفاده از المان و عنصر خانه است. خانه به نشانه وطن و سرزمین. از آن عناصر شاید خیلی نخنما و تکراری که در این نمایش بشدت اندازه و قالب تن از کار درآمده است. خانه ای که چندین بار در طول اثر به درحال تخریب بودن، بوگندو بودن یا مدفن دایناسورها بودن آن اذعان میشود، اما طبق دیالوگهای موکد کیوان باز به هرحال “خانه ” است. برای سندش جنگی راه می افتد اما در نهایت به دست ناکسان تخریب میشود. دومین نماد عینی نمایش که بسیار قابل تامل است شخیصیت بت اسباب بازی فروش است. عنصر بازی تم اصلی نمایش است و کسی که وظیفه فروش اسباب این بازیها را دارد خود دیکتاتوری است که بر ارکیده قدرت تکیه زده و کارش فقط پاییدن همه و نشانه گذاری شان با لیزر سبز رنگ و شلیک است. سربازهایش را توی ویترین مغازه چیده و فقط حواسش پی جفت دایناسورها و سربازهای ویترین مغازهاش است. درست است که انگار خودش هم بازیچه دست کس دیگری است ولی به هر حال هنوز وارث و مالک اسباب بازی فروشی است.حتی با کشته شدنش و به اصطلاح متن پایانی با تاکید مرحوم شدن هم انگار نسلش منقرض نخواهد شد. درست مثل دایناسورها که اگر سالها هم زیرخاک باغچه در گوری به اندازه قد یک انسان دفن هم بشوند و رویشان ادرار هم بکنیم باز سر از خاک بیرون میزنند. مرد بتگونه و پوکرفیس اسباببازی فروش یا همان مرد دوربین به سر که حتی حرکاتش هم شبیه حرکات سرو دست دایناسورهاست .
المان بعدی که برای خود من جذابترین کشفم بود عبارت حافظه است.
اصلا انگار همه نمایش قرار است در گذر طراحی بازی مافیا برای همه تلنگری باشد بر مفهوم از دست رفتن حافظه تاریخی یک ملت. استفاده از اسامی مثل حسین محمدی و حتی اسامی باقیمانده بر صفحه اسکرین بعد از جهش از یکی دو دور بازی که با کلید واژه مهسا معنای دیگری میگیرد. درمیان اسامی وحیده- نیلوفر-الهه و داریوش را میبینیم. اصلا آن مهری که میخورد کف دست تماشاگر یکی از کاربردهایش این است که هربار که طی روزهای بعدی نگاهتان به اثر استامپ روی دستتان بیوفتد بیشتر از اینکه یاد نمایش بیوفتید احتمالا بیاد آدمهای دربندی می افتید که به ملاقاتشان رفته بودید.ولی احتمالا با کمرنگ تر شدن رنگ کف دستت یاد آنها هم کمتر میشود. این کم حافظگی جمعی! اصلا آن پراید مدل 76 که توی اتوبانهای مدرس – حقانی و شریعتی دور میزند همهاش تلنگری است به تکرار و تکرار و تکرار تاریخی اشتباهات (انتخابات).
یاد فیلم جنایت بی دقت شهرام مکری افتادم که چطور حادثه سینما رکس را به هواپیمای اوکراینی پیوند زده بود. چرخه گذشته به حال و حتی به آینده. انگار همه نسلهای گیرکرده در این خانه رو به تخریب محکوم به شکست و تحقیر در بازیاند. پدر و مادر کیوان خود کیوان یا حتی نسل بعداز کیوان.همان بت اسباب فروشی که شلاق بر گرده بچگی کیوان میزد حالا تبدیل شده به آقازاده لندن نشینی که با سه تا “سرباز “بازی پوکر را میبرد و حتی کیوان را روی خط باریکی برای سقوط ساختگی بازی میدهد تا فقط تحقیر کند. حافظهای که یکهویی پاک میشود و در نهایت به “کهریزک “تبعید میشود.
اینجاست که شاید حالا تاکید متن بروی جفت بودن دایناسورها و قرار داشتن یکیشان روی بال هواپیما هم میتواند نشانه گذاری باشد برای فهم خیلی چیزها. و زیباترین اتفاق آن صدای اذان و هوای گرگ و میشی که طی این یکسال به یک عنصر نابودگر تبدیل شده است.
قطعا نقطه قوت نمایش دوباره بازی همین نکات در متن اثر است. خود عنوان نمایش میتواند ساعتها محل بحث و تحلیل باشد: دوباره، بازی یا دوباره بازی؟
امیرحسین سرمنگانی؛
«سن هر آدمی ۲۴ ساعته، و این ۲۴ ساعت چند بار تکرار میشه.»
نمایش با همین جمله شروع میشه، که در طول نمایش شاهد این مفهوم لوپ و ریپلی بودیم.
بازیگری آقای اسماعیل گرجی ثابت شده بود که تو این نمایش هم کم نذاشت و خوب بود.
صحنه خوب بود، نمایشنامه عالی، نور و صدا و … همه چی عالی.
خیلی مفهوم تو زیرلایه نمایشنامه و طراحی صحنه و المان ها بود که بخوام بگم اسپویل میشه. به نظر من چیزی کم نداشت.
کسری قنبری؛
بازی آقای گرجی فقط جایی آزاردهنده بود که وقتی سرش فقط سمت یک طرف تماشاچیها بود، واقعا صداش ناواضح بود. خصوصا اول نمایش. برای این امر باید بازیگر بلندتر و واضحتر صحبت کنه تا صداش برسه به پشت سریها. برای همین یه جاهایی حتی تو میزانسنها سهسویه بودن کار رعایت نشده بود. طراحی صحنه رو منم خیلی دوس داشتم و چقدر این حالت الاکلنگی میومد به تم نمایش. اینجا باز هم تعامل خاصی صورت نگرفت با مخاطب اما دلیل داشت. دلیلشم وجود یک خدای مستبد و کنترلگر بود. اون پیکور وسط صحنه که در اول و آخر نمایش باهاش بازی شد، چقدر اِلمان مینیمال و درستی بود در راستای این قضیه که اون خونه رو خود پسر ویران کرده با کارهاش. استفاده از موسیقی اتمسفریک و نه ملودیک، چقدر به فضاسازی کمک کرده بود. طراحی تیزرها و عکسهای نمایش هم برای من راضیکننده بود چون یکی از کارهای خودم تیزرسازیه و با همونها مشتاق شدم که ببینم. در کل تجربهی جذابی بود برام.