( این متن خلاصهای از نمایش است که در صفحه تیوال درج شده است)
“نوشتهای درباره نمایش آوینیون، به کارگردانی حسن معینی“
هالین

ثبت لحظه توسط آقای رضا جاویدی
برخی از نظرات و یادداشتهایی از اعضای هالین درباره نمایش آوینیون
آمن آزادگان؛
در لحظه ورود نمیدانستم گوشه صحنه تمرین و گرم کردنِ بازیگران است یا قسمتی از اجرا! همین باعث شده بود تا به سختی صندلیام را پیدا کنم چون دوست داشتم ببینمشان. شروعی متفاوت یعنی حداقل یک برگ برنده داشتن، و بالاخره نشستن و ….
نمیتوانم بگویم چند قصه را در دلِ اجرا دیدم، قصه تراژدی مکبث؟! قصه کارگردانی با جوراب قرمز ؟! قصه خستگی و ناتوانی مرد جوان؟! قصه زنی عاصی؟! قصهی اساکله با آن شلوار وصله پینه دار؟! قصهی زار؟! و یا قصهی بادهایی(جنهایی منیت طلب که به اعتقاد اهل هوا در مراسم زار باید از بدن بیمار خارج شود) که در ما جاریست و باید خارج میشد؟
رنگهای کم، صحنه خالی، همخوانی لاک دست بازیگر زن با جوراب کارگردان، وعده به نورِ پرکنتراست که قرار بود فردا صبحش در پلاتو شماره ۳ باشد و حرکت دست کارگردان که تداعی وضو بود اما تعریفِ خشم، کافی بود تا تو بفهمی چیزی در حاشیه منتظرت نیست. هر چیزی که باید، در بازی و موسیقی و بدنها نهفته بود. آن هم نه تنها در بدنِ بازیگران، بلکه در تکان تکان سرهای تماشاگران نیز میتوانستی نمایش را ببینی. راستش هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم که دیالوگهای نمایشنامه مکبث با لهجه بوشهری اینقدر به دل بنشیند و درست از آب درآید.
هیچ وقت فکرش را نمیکردم روزی مصداق بارز ان قسمت از شعر ” صدای پای آب” سپهری را در جایی ببینم، آن قسمت که میگوید:
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند…
باد تمام تن من را گرفته بود. همه چیزش بادی وزان داشت از بازیها گرفته، تا ترکیب داستانها و موسیقی و متانت نوازندگان… پرده آخر را با چشم ندیدم، اما انگار جایی درست وسط صحنه در کنار آن دو مرد با گردنی مواج میرقصیدم. اینقدر که عجیب بود و وهم انگیز و خیالوار.
کلام آخر؛ نقص در هر چیز وجود دارد. اصلا آیین زار برای همین است. برای برطرف کردن نواقصِ روحِ بیمار… پس هر نقصی هم در این نمایش، تا زمانی که بانگ الله الله الله الله عبدالحمید، به گوش میرسید، قابل پذیرش است.
مهدی خادمی؛
اگر بشود به قرینه معنایی اصطلاح “تئاتر در تئاتر” را معادل همان مفهموم “فیلم درفیلم” سینما بکار برد, میشود نمایش آوینیون را مصداق یک تاتر در تاتر دانست.همانظور که درژانر فیلم در فیلم معمولا به مسائل پشت پرده ساخت فیلم در قالب یک فیلم سینمایی پرداخته میشود اینجا نیز هدف بیشتر تمرکز بر مساله دشواری های اجرای یک نمایش است.در طی چند سال اخیر چند نمایش دیگر در این گونه هم توجه مرا جلب کرده بود مثل جنون محض که اتفاقا همین ماه اخیر مجددا به اجرا درآمد که درآن پشت صحنه و اتفاقات صحنه در هم تنیده شده و با زبان طنزتلخ و ابسوردی به نمایش درآمده بود.اما دیدن این نمایش شخصا برایم بیشتر یادآور اولین دور اجرای نمایش ماندگار معرکه در معرکه به کارگردانی سیاوش طهمورث بود.
از آن جهت که در نمایش معرکه در معرکه هم در طول اجرای آیین معرکه گیری شاهد یک داستان دراماتیک بودیم.همانطور که در آوینیون هم خوانش متفاوت و دفرمه از مکبث شکسپیر به بهانه شرکت در جشنواره تاتر آوینیون در کنار داستان همسان رابطه سه نفره بازیگران – کارگردان در مسیر یک اجرا از مراسم آیینی زار همان کارکرد را برای تماشگر دارد.تندیگی این سه محور اصلی داستانی به درستی و به اندازه ریتم مورد انتظار تماشاگر را ایجاد کرده است.آوانگارد بودن نمایش هم بیشتر در خدمت نمایش آنچه در ذهن طراح و کارگردان است تا ادایی برای خودنمایی.اصرار کارگردان در ابتدای نمایش بر وجود نورپرکنتراست شاید همان فلاشری باشد که از ابتدای ذهن تماشاگر را آماده دیدن مجموعه ای متضاد از هرچه در تصورش دارد روشن میکند.دفرمگی همه اجزای نمایش از دیالوگ -حرکت و نوع فاصله گذاری نیز با قصدی آشکار و بصورت عینی با تماشاگر در میان گذاشته میشود.هرچه از شروع نمایش میگذرد تمرین اجرای یک اثر شکسپیری با خوانش جنوبی درست ترو تمیزتر و اتوخورده تر میشود.حتی با وجود شخصیت بیمار کارگردان خیلی جاها با نظراتش در خصوص نحوه ایده پردازی و اجرا شاید موافق باشیم تا رفته رفته تمپوی تمامی اتفاقات به اوج خود برسد.نوع پوشش و گریم و شخصیت کارگردان گودرزی حتی جا را برای تاویل و برداشت های فرامتن باز گذاشته و تکرار استفاده از کلمات عربی و خصوصا صحنه توضیح کلمه هبه و اصرار به قرآن نخواندن بازیگران را میتوان جور دیگری هم برداشت کرد.این همان اتفاقی است که معمولا در نمایشهای تاتر در تاتر که بیشتر تماشاچی را درگیر اجرای حین اجرا میکند می افتد.اینکه شاید هدف نمایش صحنه بزرگ زندگی به نشانه صحنه تاتر و همان جمله معروف است که هرکسی باید بازی اش را درست و دقیق انجام دهد تا کارگردان راضی باشد.در پایان و در درست وکاملترین اجرای یک مراسم زار که در ادامه یک تمرین نمایشی و تحول شخصیتی چوشقانی بازیگر بعد از دریافتن رازهای پنهان (همچون جنون مکبث) شاهد هستیم انگار همه به نظاره مراسم زار برای جن و دردهای خودمان نشسته ایم.این هم آوایی طولانی و شکیل وقتی دردناکتر میشود که در صحنه آخر درمیابیم همه از بازیگر و نوازنده و حتی مای تماشاگران بازیچه دست کارگردان تیمارستانی بودیم که قرار است در صحنه آوینیون به اجرا درآید و چه زیباست آن نمای آخر دوربین روبروی تماشاگران که لحظه ای رنگی و لحظه ای سیاه سفید میشود.درست به مثابه زندگی.
نمیشود این نوشته را بدون توجه به بازی زارگردانان به پایان برد و باز برایم یادآور همان تلاش و عرق ریزی مرحوم سیروس گرجستانی- رضا رویگری و ماهایا پطروسیان بود بعد از معرکه در معرکه سال74. خسته نباشی به گروه خوب تهیه و طراح کار.
امیرحسین سرمنگانی؛
ما درگیر یه صحنه تئاتر یا همون صحنه زندگی بودیم. روایتی جذاب از زندگی همراه با چاشنی مراسم زار و مکبث که ریتم قلب مخاطب رو تندتر و تندتر میکرد. همانطور که ریتم قلب روایت و شخصیتها تندتر و تندتر میشد.
بازیگران نمایش کارشون رو به درستی انجام داده بودند و اصلا درگیر نقش بازی کردن نشده بودن و داشتن روی صحنه زندگی میکردن.
من خودم سه بار این نمایش رو دیدم، هربار به قصد ایراد گرفتن و پیدا کردن یک موردی به تماشای این نمایش نشستم، اما تنها موردی که پیدا کردم مشکل شکستن ناقص یا غیر اصولی دیوار چهارم بود. آیا نمایش تعاملی است یا خیر؟ دیوار چهارم شکسته میشود یا خیر؟ این که آقای گودرزی در ابتدا و انتهای نمایش با مخاطب صحبت میکند، و آقای عساکره برای وقتی که موسیقی نواخته میشود از مخاطبین با اشاره درخواست همراهی میکند. این یه جوری گنگ بود برام. در تمرین تئاترهم انقدر تماشاچی وجود ندارد که بخوایم بگیم در اصل داشتیم تمرین میدیدیم. تکلیف دیوار چهارم مشخص نیست به هرحال!
خانم ملیحه بقائی، آقای سعید عساکره، آقای امیر جوشقانی، آقای عبدالحمید گودرزی، و گروه موسیقی و سایر عوامل، خیلی خسته نباشید و امیدوارم موفقتر باشید.