پرش لینک ها

درباره فیلم شبگرد – یادداشتی از کسرا قنبری

تقاطع شگفت‌انگیز رسانه، جنایت و تجارت یا پرتره‌ی آغشته به نئون

(نقش رسانه‌ها با نگاهی به فیلم شبگرد به کارگردانی دن گیلروی)

“Nightcrawler“

به کارگردانی دان گیلروی

سکانسی از فیلم شبگرد

شبگرد یا خزنده‌ی شب، به عنوان اولین کارگردانی دن گیلروی، بهت‌آور است. یک تریلر روان­شناختی که در آن، یک نوع هم‌زیستی مسالمت‌آمیز بین خبرنگاریِ غیراخلاقی و تقاضای مصرف‌کننده برقرار می­شود. شاید نقیضه­ای باشد بر راننده تاکسیِ اسکورسیزی. لوئیس بلوم، به عنوان یک بیکارِ آنارشیست که عاشق عبور از مرزهای قانون(بریدن فَنس­ها و گذر از محدوده­ی مشخص پلیس) است، به تدریج به دام تفکرات کاپیتالیستی میفتد. او به واسطه‌ی خوش‌‌ سیمایی، مبادی آداب بودن و مطالعات غیرآکادمیکش، پله‌های ترقی را دو تا یکی، طی می­کند تا با سوء‌استفاده از سلیقه‌ی مردم، خود را بالا بکشد. همانطور که شب، چیزهای زیادی را می‌تواند از نظرها پنهان کند، لوِ شیاد هم با کارگردانی(دزدی) حقیقت، واقعیت تاریک مدنظر رئیسش را همچون نور مصنوعی چراغ­های نئونی، به چشم مخاطب فرو می­کند. زمانی سوزان سانتاگ با تاکید بر تصاویر جنگی، گفته بود:《شوق دیدن بدن‌های در حال رنج با شوق دیدن بدن‌‌‌های برهنه برابر است.》حالا که در عصر تجمع داده‌ها و داده‌های ساندویچی هستیم، به راستی رسانه‌‌ها با چه چیزی جز خون، می‌توانند مخاطب را ارضا کنند؟ آن هم نه هر خونی، خون‌های رنگین‌تر و قرمزتر!

گیلروی در شبگرد، به نقد مدرنیته و فرهنگ مصرف‌گرایی می‌پردازد. به راستی بازه‌ی زمانی این مدرنیته چقدر است که هنوز که هنوز است، نقد می‌شود؟ ببینید رسانه چقدر نفوذ دارد که حتی کاراکتر قاتل هم در انتها، می‌فهمد که چشم‌های دوربین را نمی‌شود خاموش کرد. پس به آن شلیک نمی­کند. فکر میکنم تیترهای اغراق شده، تحریف واقعیت و خشونت بصری، نه‌تنها تخلفات ژورنالیستی، که ناقض حقوق شهروندان محسوب می‌شوند. لوئیس بلوم‌ها مثل حشره، مثل انگل از دیگران تغذیه می­کنند و با چشم­های وحشی­شان، هیپنوتیزم­ات می­کنند. دیوانه خواندن شخصیت جوکر در برابر کاراکتر لو بلوم، یک شوخی­ست. او سایکوپاتی اغواگر و تشنه­ است که به مرض اِستِسقا مبتلاست.

شبگرد، نماینده­ی ژانر وحشت نیست اما وحشت را به عمق استخوان­هایت، می­رساند. امثال لو بلوم، شاید هیچوقت در زندگیمان دیده نشوند اما بالای سر جنازه­هامان، چرا! خرده‌فرهنگِ تصویربرداری از صحنه‌ی جرم که مدت‌هاست به کشور خودمان هم سرایت کرده، باعث شده رسانه در عصر ما، به جای ضبط خبر، ایجاد خبر کند. خبر به کالایی تبدیل شده که برای خریدش، سر و دست می­شکنند(ارجاع به دیالوگی از فیلم که تصویربردار به لوییس می­گوید که خبر را به شبکه­ای می­فروشد که بیشترین پول را بدهد). به قول یک منتقد آمریکایی، افرادی مثل لو بلوم با توسل به ایده‌های ماکیاولیستی می‌خواهند به رویای آمریکایی دست یابند اما به قیمت تبدیل کردن این رویا به کابوس برای سایر مردم.

وقتی لو در یک نمای آینه­وار، به نینا می­گوید که لس­آنجلس از پشت تلویزیون واقعی­تر است، تصویری مقوایی و هجوآلود از همه­ی چیزهای به ظاهر زیبا(حتی خودشان که انعکاس­ تصویرشان روی میز خبر افتاده)، به ما می­دهد.

حال سوال این است: آیا در عصر مدرن هدف وسیله را توجیه میکند؟ خب مشکل از کیست؟ مردمی که شیفته‌ی خشونت و اغراق و دروغ هستند یا رسانه‌ها که همین‌‌ها را به خوردشان می‌دهند؟ مشکل از سلیقه‌ی ذاتی مردم است یا برای آن‌ها، سلیقه‌سازی کرده‌اند؟ پاپاراتزی­ها، این وسط چکاره­اند؟ این خوراک را اولین‌بار چه کسی پخته است؟ آیا باید بین میل مخاطب و الزامات تجاری، ارتباط برقرار کرد؟ آیا هنگام پخش اخبار خشونت‌آمیز، باید اعلان هشدار کرد یا خود همین اعلان، بازدید می‌گیرد؟ هیولای سرد و هراسناک شبگرد، ما مخاطبان هستیم یا لوییس بلوم؟ نقش رسانه­ای خود سینما چقدر است؟ تقلیل دادن سینما به مثابه­ی یک رسانه، چه آفت­هایی دارد؟

آخرش که چه؟ رسانه با ما کاری می­کند تا بعد از تماشای منزجرکننده‌ترین تصاویر، سر میز صبحانه، فنجان قهوه‌مان را پایین بیاوریم و در دل بگوییم: وای، چه وحشتناک.

همین. و با همین همین‌ها، روزانه چقدر پول جابه‌جا می‌شود در جهان!

یک دیدگاه بگذارید